تبليغاتX
طنین اّشنا

TANIN

قصه ی شهر سکوت

 روزی دل من که تهی بود و غریب
 از شهر سکوت به دیار تو رسید
 در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
 شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
 خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
 کنون تو مرا همه نوری و امید
 در باغ دلم بنشین بار دگر
 ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

نوشته شده توسط مهدی.ر در یکشنبه 19 آذر1385 ساعت 11:2 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
set as your home page

New Page 2

Use Advanced Search

Time spent here: