

پرور دگارا!
نیایش های بارانی ام را پذیرا باش تا با نم نم بانگ اذان تو از سرزمین خواب و رویا به دیار نماز و بیداری پر گشایم و با تسبیحی از یاس های عاشق گلبرگ های تشنه ی وجودم را با ذکر نام تو سیراب کنم از هجوم اندوه شب نا امیدی محفوظ بدارم.

نسیم راز گو
وقتی که آهنگ موسیقی را در پیرامون خانه ی خود شنیدی با خودت هیچ فکری نکردی؟ شب تاریک و خفه بود، اما آن کس که در این تاریکی روی سنگی نشسته بود و چنگ می زد، من بودم.
با زبان موسیقی به تو راز دل می گفتم. می گفتم: «دلدار من، همه جا جز روی تو نمی بینم. به هیچ چیز جز تو فکر نمی کنم». اما ناگهان سپیده ی سنگدل سر بر زد و مرا از کنار خانه ی تو راند. دوباره خاموش شدم.
آسمان تاریک بود. من و تو هر کدام روی زمین تنها بودیم و بسیار دور از یکدیگر به سر می بردیم. اما ناگهان عمر این جدایی به سر رسید، زیرا نسیم پیامبر ما شد. نسیم راز تو را به من گفت و اکنون دنیا را بار دیگر همچون بلوری شفاف می بینم که میان من و تو می درخشد.
ستارگان در آسمان بالا آمده اند. گمان داری که خودشان از نوری که بر ما می پراکنند بی خبر هستند؟
| set as your home page
|