

در این زمان در نیمه های شب کوتاه تابستان شعری می خوانم و خطهائی از آن را به یادگار بر دفتر نقش می کنم سخنانی است از دل برخاسته که به ناچار و به ناگاه بر دلم می نشیند و انگشتانم در یک آرزو می سوزد که ای کاش می توانستم شعر بنگارم و تمام احساسم را قلبم را و محبتم را شعری که چنان بر دل بنشیند که ورود مرا به قلب او شفاعت کند

طراحی از نگاه
نگاهت
طولانی ترین بوسه است
به هنگام وداع
که مرگ مرا در برق دشته جلادان
به انتظار می کشد
نگاهت
سبزترین مزرعه است
که پرنده سرگردان نگاهم را
درآلاچیق مژگانت پناه می دهد
نگاهت
امن ترین جاده است
برای گریز
و بلندترین حصار است
برای عزلت
نگاهت
آرام ترین رودخانه است
که ماهیهای رنگین چشمانم را
در عمق دریای چشمانت به بازی عشق وا می دارد
نگاهت
کوتاهترین زمان است
برای امیدواری
و وسیع ترین سایه بان است
برای فراغت
| set as your home page
|